آمدم برایت دراینجاهم مطلبی بنویسم دیدم عجب دلم گرفته.حال و هوای کبوتر باران خورده ای رو داشتم که زیر شیروانی از هجوم رگبار و تگرگ پائیزی پناه گرفته.
در این حال بهتراست با خدا که در همه حال با من است حرفی زد.
ای صاحب حرکت! به من سکون و قرار تعمق عطا کن! به من بیاموز از میان حجم بی نهایت حرکات طراحی شده در بدن مخلوق تو ٬اندکی را بیابم و به کار گیرم
.ای صاحب٬ بیان٬ به من سکوت عطا کن و فرار از غوغای اصوات مزاحم.به من بیاموز از میان حجم بی نهایت الحان خوش تعبیه شده در حنجره ی مخلوقاتت.اندکی را به گوش هوش بشنوم.بفهمم وبه کار گیرم.
ای صاحب جمال ٬ای زیبا٬به من درک زیبایی هدیه کن.ای خالق حالت های بی شمار٬یاریگرم باش تا از میان حجم انبوه حالت ها٬از غم و شادی٬ترس وشجاعت٬بیم و امید٬تردید واطمینان٬تزویر ومهر و عشق و نفرت٬همدردی و کدورتو بخل و بخشش وناز ونیاز و تمنا٬گرسنگی و سیری٬حیرت و بی انگیزگی٬صداقت و ناراستی٬انس و قرابت و شک و ایمان و درد٬مستی و فراق و وصل٬ هشیاری و بی خودی٬ خامی و پختگی٬حقارت و شیرینی و تلخی٬غرور و دنائت و خشم و...آنچه به کار هنرم می آید٬از معدن سر شار وجود بازیگران کشف کرده و به کار گیرم.
خدایا!رسالت من چیست؟مگر نه آنکه تو خود هنر را آفریدی و سروری دادی؟چه کنم؟بخندانم؟بگریانم؟سر گرم کنم؟بیاموزانم؟یا تربیت کنم و هدایت؟دستم بگیر!
بار خدایا!بازیگران نمایش من٬اجسام متحرک نیستند.تنها گوشت و پوست و استخوان نیستند.ابزار نیستند.واحدهای شمارش نیستند.حتی مردمی عادی نیستند٬کوه احساسند٬آتش اند٬عشق اند٬خداوندان هنر و تجربه اند٬نعمت اند٬خودهدف هم نیستند٬انباق و قریحه و استعدادند.اما خام.باید در کوره تکرار و تمرین پخته شوند٬تا تبدیل به کیمیاگران ساحر شوند.بر صحنه پس با من باش٬در همه حال٬بگذار دلگرم تو باشم.
خدایا! میدانم هنرم بی نقد٬هنری لال است.پس یاریگر منتقد من باش.
خدایا!چنانم کن با خود و مخاطبانم ان کنم که تو با بندگانت میکونی.
خدایا!کارگردان تویی!بگو چه کنم!
|
+| نوشته شده توسط
hadi zarei.saeid keshavarzi.mehdi zarei در یکشنبه یازدهم شهریور 1386
|